محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

ماه زندگی ما

نوروز 93 (اول)

زندگی بهانه است !! من هوا را به بهانه همنفسی با «تــــــــو» تنفس میکنم ....   عیدت مبارک پسرم ... حضور شیرین تو کنار خانواده ما امسال رنگ و بویی خدایی داشت... پارسال تو توی دل مامانی بودی و امسال کنار سفره هفت سین خانواده بودی ... شیرین و خوشرنگ !! به جمع خانواده ما گرمی خاصی میدی و لمس بودنت برامون عالی ترینه ... مثل خودت که بهترینی .. مرد کوچولوی من در اولین عید نوروز زندگیش نه ماه و ١٥ روزه بودی ... و عالـــــــــــــــــــــــــــــــــی... اینم دو تا عکس از شیرینی بودنت کنار خواهرها و برادرت... بعد از سال تحویل راهی مسافرت به سمت فومن یکی از شهرهای استان گیلان شدیم البته چون صبح زود ...
10 فروردين 1393

نه ماهگی

دوست داشتنت بزرگترین نعمت دنیاست مرا شاد میکند و لبخند را به دنیایم هدیه میکند حتی این روزها گاهی پرواز می کنم من این دوست داشتن را بیشتر از هر چیز در این دنیا دوست دارم ............ زندگی می کنم و برایش دلیل هم دارم دوست داشتن تــــــــــــــــــــــو   نه ماهگیت مبارک شیرینم عزیزه دلم وزن شما در پایان نه ماهگی ٩٢٠٠و قد ٧٦بودی عزیزم نسبت به ماه پیش خوب بودی ولی هنوزم کمی !! مخصوصا قدت !! کوتاه موندی پسرم و اما شیطنتات عزیزم .. دیگه حسابی توی چهار دست و پا رفتن مهارت  پیدا کردی و به سرعت خودت و به همه چیز میرسونی .. اصلا هم دیگه پخش زمین نمی شی خودت دسته های مبل و یا جایی و میگیری و بلند میشی م...
20 اسفند 1392

ماجراي من و كارام 3)

عزيزه دلم ماهه پيش كه مريض شده بودي خيلي غصه خوردم كه دو هفته بيمارستانت باعث شد كه خيلي از لحاظ رشدي و حركتي عقب موندي ... و اميدوارم بودم كه اين ماه جبران كني ... اين شد كه هشت ماه و 7 روزه بودي كه سومين دندان كوشولوت نمايان شد هشت ماه و 16 روزه بودي كه سينه خيز رفتي با سرعت برق و باد هشت ماه و 18 روزه بودي كه چهار دست و پا شدي و در هشت ماه و 20 روزگي چهارمين دندان خوشجلت مشاهده شد ... اين بود كه تازه خيال مامان و كمي راحت كردي ... البته وزنت و قدت و هنوز نمي دونم كه جبران شده يا نه ولي حركتي خدا رو شكر رسيدي به موعدت! اينم عكسهاي ناز گل پسرم ::: روي مبل نشستن و خيلي دوست داري گاهي روي مبل دراز ميكشي و تي وي مي بي...
5 اسفند 1392

بردیا پسر خاله من

من یک پسر خاله دارم که دو سالی با هم فرق داریم اما خیلی مهربونه اصلا منو و هلیا رو اذیت نمیکنه .. هر چی بخوام بهم میده فقط بعضی وقتها تا میخوام به ماشیناش دست بزنم از جلوم بر میداره آخه یه تعصب خاصی به ماشین هاش داره ... ... خاله ام میگه بردیا جون و عمرش ماشینهاشن .. من و بردیا زیاد با هم همبازی نیسیتم چون من کوشولو هستم و اونم با من حال نمیکنه ... ولی شاید بزرگتر بشیم خیلی بازیها بتونیم با هم داشته باشیم ... چند تا از عکسامونو براتون میزارم ... اینم بردیا پسر خاله خوش تیپه من ... اینم من و  عمو مهدی و بردیا ... عمو مهدی رو هم که  بابای مهربونه بردیاست اینقدر مهربوننننننننننننننننننننه که نگو ... اینم دوباره برد...
26 بهمن 1392

ماجرای من و هلیا (3

من و هلیا با هم یکماه و چهار روز فرق داریم همیشه وقتی کنار هم هستیم اصلا انگار همدیگر و نمی بینیم اصلا کاری به هم نداریم یعنی واسه هم جذاب نیسیتم اما همیشه وقتی ما رو میزارن پهلوی هم تازه به زور همدیگر و نگاه می کنیم ... اماشدید مورد عکاسی دیگران قرار میگیریم این عکسا هم برای هفته گذشته است که دایی علی اینا اومده بودن خونه ما ... اینم هلیا خانم .. اینم بنده هستم آقا ماهان ولی چون از تل هلیا خوشم اومده بود و به لباسم می اومد سرم کردم ولی بازم ماهان خانم نشدم !! این هر دومون کنار هم .. خودت که خیار داری میخوای خیار منو هم بگیری ؟؟؟!! خیار خودتو بخور هلیا جونی من خودم عاشق خیارم عمرا به کسی بدم ... آخی ...
24 بهمن 1392

اولين صدف و بستري شدن در بيمارستان

با تمام نشدن گريه هاي شبانه در هفته سوم مهد كودك رفتن شما و توام شدن با تب هاي شديد غير قابل كنترل مطمئن شدم كه اين تب ها نمي تواند فقط به دليل دندان در آوردن باشد.  دو شب بود كه ما اصلا نخوابيده بوديم و اونقدر تا صبح گريه ميكردي و جيغ ميكشيدي كه منو و بابايي واقعا نمي دونستيم بايد چيكار كنيم و ديگه ربط دادن اين همه گريه و بي تابي به دندون در آوردن شما واقعا غير منطقي بود و اين بود كه روز يكشنبه تولد حضرت محمد كه تعطيل بود به دكترت زنگ زديم و شانس آورديم كه در آن روز در  درمانگاه نارمك بود و گفت تا ساعت 1 بعد از ظهر هست ياسمن و خونه تنها گذاشتيم و من و تو و بابايي راهي شديم تب شما اصلا پائين نمي اومد. صبح كه بلند شديم تو ...
20 بهمن 1392

نشستن و دومین صدف

عزیزه دل مامان شما  شش ماه و بيست و دو روزه بودي اولین بار تونستی حدود سه یا چهار دقیقه بدون کمک بشینی ... اول یاسمن متوجه شد بعدش اونقدر جیغ کشید که منم متوجه شدم نمی دونی چقدر هیجانی شده بودیم به یاسمن میگفتم گوشی رو بیاره ازت عکس بگیرم همش دور خودش می چرخید از خوشحالی و اما پسر گلم  در هشت ماه و سه روزگي بلاخره شما توانستي با همه تلاشهايي كه توي اين مدت ميكردي موفق به نشستن كامل بشي و ديشب براي اولين بار اين اتفاق افتاد... اولش وقتي نشسته بودي فكر كردم شايد خودم نشوندمت و يادم رفته ولي وقتي دوباره خوابوندمت و برگشتم نگاهت كردم ديدم نشستي متوجه شدم كه عزيزه دل مامان خودش ميشينه .. اين بود كه اين بار من از خوشحالي جيغ كشيدم و ياسمن و ص...
19 بهمن 1392

هشت ماهگی

  خوشبختی من در بودن باتو است و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من است وجود تو تنها هدیه گران بهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست . . . امروز هشت ماهگي تو فرشته تموم شد و وارد ماه نه شدي و من هروز بیش از پیش به این حقیقت پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . هشت ماهگیت مبارک پسرم شما به علت بیماری که ماه گذشته داشتی اضافه وزن که هیچی کمبود وزن هم داشتی در پایان هشت ماهگی وزن ٧٥٠٠ قد ٥/٦٩ و دور سر ٤٤ بودی امیدوارم اونقدر سلامت و خوب باشی که ماه دیگه جبران این ماهم کرده باشی تقریبا نیم خیز کامل میشی که خودت بشینی ولی اگر هم با کمک بشینی اصلا نه می افتی نه دیگه...
16 بهمن 1392